دفتر نشر اثار واندیشه های حجت الاسلام سروری

×
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
دوشنبه, 28 بهمن 1398
شبکه های اجتماعی و خانواده زندگی و خدا صد دانه یاقوت زندگی انقلاب اسلامی یک موجود زنده دست های مهربان کودکان در فضای مجازی نوجوانان در فضای مجازی خانواده و شبکه های اجتماعی میوه های اخلاقی انبیاء زندگی و خدا فصل دل تکانی خصوصیات مرد خوب و اهل زندگی بر باد رفته منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر پله ای تا خدا اقتصاد مقاومتی تولید اشتغال در دست چاپ در دست چاپ در دست چاپ
آیه های زندگی
آیه های زندگی
آیه های زندگی

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ سوره حجرات ایه 12

 

ای‌ کسانی‌ که‌ ایمان‌ آورده‌اید، از بسیاری‌ ازگمانها بپرهیزید که‌ پاره‌ای‌ از گمانها گناه‌ است‌…

[ آرشیو کامل ]

عبوری سخت از نهر

متقى صالح , حاج شیخ محمد کوفى شوشترى , ساکن شریعه کوفه فرمود:

در سال ۱۳۱۵ با پدر بزرگوارم , حاج شیخ محمد طاهر به حج مشرف شدیم .
عادت من این بود که در روز پانزدهم ذی حجة الحرام , با کاروانى که به طیاره معروف بودند رجوع مى کردم , به خاطر آنکه آنها سریع تر بر مى گشتند.
تا حائل با آنها مى آمدم و درآن جا از ایشان جدا مى شدم و با صلیب آمده , آنها مرا به نجف مى رساندند , ولى در آن سال تا سماوه (از شهرهاى عراق ) همراه ما آمدند.
من در خدمت پدرم بودم و از جنّازها (کسانى که به نجف اشرف جنازه حمل مى کنند)براى ایشان قاطرى کرایه کرده بودم , تا او را به نجف اشرف برساند.
خودم هم سوار برشتر به همراهى یک جنّاز, مسیر را مى پیمودیم .
در راه نهرهاى کوچک بسیارى بود و شتر من به خاطر ضعف , کند حرکت مى کرد.
تا به نهر عاموره , که نهرى عریض وعبور نمودن از آن دشوار است , رسیدیم .
شتر را در نهرانداختیم و جناز کمک کرد تا از آن جا عبور کردیم .
کنار نهر بلند و پر شیب بود.
پاهاى شتر را باطناب بستیم و او راکشیدیم , اما حیوان خوابید و دیگر حرکت نکرد.
متحیر ماندم و سینه ام تنگ شد, به قبله توجه نمودم و به حضرت بقیة اللّه (ارواحنا فداه) استغاثه و توسل کردم و عرض نمودم :

یافارس الحجاز یا اباصالح ادرکنى افلاتعیننا حتى نعلم ان لنا اماما یرانا و یغیثنا

(آیا به فریاد مانمى رسى , تا بدانیم امامى داریم که ما را همیشه مد نظر دارد و به فریادما مى رسد؟)

ناگاه , دو نفر را دیدم که نزد من ایستاده اند: یکى جوان و دیگرى کامل مرد بود.
به آن جوان سلام کردم .
او جواب داد.
خیال کردم که یکى از اهل نجف اشرف است که اسمش محمد بن الحسین و شغلش بزازى بود.
فرمود: نه من محمد بن الحسن (ع ) هستم .
عرض کردم : این شخص کیست ؟ فرمود: این خضر است و وقتى دید من محزونم به رویم تبسم نموده و بناى ملاطفت را گذاشت و از حال من جویا شد.
گفتم : شتر من خوابیده است و ما در این صحرا مانده ایم , نمى دانم مرا به خانه مى رساند یا نه ؟ایشان نزد شتر آمد و پایش را بر زانوهاى آن گذاشت و سر خود را نزد گوشش برد.
ناگهان شترحرکت کرد, به طورى که نزدیک بود از جا بپرد.
دستش را بر سر آن حیوان گذارد , حیوان آرام شد.
بعد روى خود را به من کرد و سه مرتبه فرمود: نترس تو را مى رساند.
سپس فرمود: دیگر چه مى خواهى ؟

عرض کردم : مى خواهید کجا تشریف ببرید؟فرمود: مى خواهیم به خضر برویم (خضر مقام معروفى در شرق سماوه است ).
گفتم : بعد از این شما را کجا ببینم ؟فرمود: هر جا بخواهى مى آیم .
گفتم : خانه ام در کوفه است .
فرمود: من به مسجد سهله مى آیم .
و در این جا , چون به سوى آن دو نفر متوجه شدم ,غایب شدند.
براه افتادیم , تا آن که نزدیک غروب آفتاب , به خیمه هاى عده اى از بدوى ها رسیدیم وبه خیمه شیخ و بزرگ آنها وارد شدیم .
شیخ گفت : شما از کجا و از چه راهى آمده اید؟گفتیم : ما از سماوه و نهر عاموره مى آییم .
از روى تعجب گفت : سبحان اللّه راه معمول سماوه به نجف این نیست .
با این شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور کردید, حال آن که گودى اش بحدى است که اگر کشتى در آن غرق شود, دَکَلَش هم نمایان نخواهدشد!

بالاخره بعد از قضیه ، شتر، ما را تا مقابل قبر میثم تمار آورد و در آن جا روى زمین خوابید.
من نزدیک گوشش رفته و آهسته به او گفتم : بنا بود که تو مرا به منزلمان برسانى .
تا این حرف راشنید ، فورا حرکت نموده و براه افتاد تا ما را به خانه رسانید.
بعدها آن شتر صبح ها از منزل بیرون مى آمد و رو به صحرا نموده و به چرا و علف خوردن مشغول مى شد ، بدون آن که کسى از او مواظبت و نگهدارى کند.
غروب هم به جایگاه خود در منزل مابرمى گشت و مدتها بر این منوال بود.
پس از مدتى ، روزى بعد از نماز نشسته و مشغول تسبیح بودم ، ناگاه شنیدم که شخصى دو بار و به فارسى صدا مى زند: شیخ محمد اگر مى خواهى حضرت حجت (ع ) را ببینى به مسجد سهله برو.
و سه مرتبه به عربى صدا زد:

یا حاج محمد ان کنت ترید ترى صاحب الزمان فامض الى السهله .
(اگرمى خواهى حضرت حجت (ع )را ببینى به مسجد سهله برو)

برخاستم و به سرعت به سوى مسجدسهله روانه شدم .
وقتى نزدیک مسجد رسیدم در بسته بود.
متحیر شدم و پیش خود گفتم : این ندا چـه بود که مرا دعوت کرد! همان وقت دیدم مردى از طرف مسجدى که معروف به مسجد زید است ، رو به مسجدسهله مى آید.
با هم ملاقات کردیم و آمدیم تا به در اولى ،که فضاى قبل از مسجد است ، رسیدیم .
ایشان در آستانه در ایستاد و بر دیوار طرف چپ تکیه کرد.
من هم مقابل او در آستانه در ایستادم و به دیوار دست راست تکیه نموده و به او نگاه مى کردم .
ایشان سر را پایین انداخته ، دستها را از عبایش بیرون آورده بود ، دیدم خنجرى به کمرش بسته است .
ترسیدم وبه فکر فرو رفتم .
دستش را بر در گذاشت و فرمود : خُضَیر  باز کن .
شخصى جواب داد: لبیک ، و در باز شد.
وارد فضاى اول شد و من هم به دنبال او داخل شدم .
ایشان با رفیقش ایستاد و من به آنها نگاه مى کردم .
داخل مسجد شدم و متحیر بودم که ایشان حضرت است یا نه ؟ چند مرتبه پشت سر خودرا نگاه کردم ، دیدم همان طور با دوستش ایستاده است .

تا مقدارى از رو ز، در آن جا بودم بعد برخاستم که نزد خانواده ام برگردم ، که شیخ حسن ، خادم مسجد را ملاقات کردم ایشان سؤال کرد: تو دیشب در مسجد بوده اى ؟گفتم : نه .
گفت : چه وقت به مسجد آمدى ؟ گفتم : صبح .
گفت : کى در را باز کرد؟ گفتم : چوپانهایى که در مسجد بودند.
خندید و رفت.

منبع : - برکات حضرت ولى عصر (عج) (( خلاصه العبقرى الحسان ))

- العبقرى الحسان : ج ۱, ص ۱۲۶, س ۲۹

:: دسته : داستان های تشرفات
تاریخ : 17 اسفند 1392 .:. نظرات : 1 .:. بازدید : 2323
مطالب مشابه :



نویسنده : جواد | تاریخ : 18 اسفند 1392 00:42 | نقل قول |

بسیار زیبا بود  به امید گوشه چشمی



توجه : پرکردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.
نام:*
ایمیل:*
کد امنیتی: *

شبکه های اجتماعی و خانواده زندگی و خدا صد دانه یاقوت زندگی انقلاب اسلامی یک موجود زنده دست های مهربان کودکان در فضای مجازی نوجوانان در فضای مجازی خانواده و شبکه های اجتماعی میوه های اخلاقی انبیاء زندگی و خدا فصل دل تکانی خصوصیات مرد خوب و اهل زندگی بر باد رفته منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر پله ای تا خدا اقتصاد مقاومتی تولید اشتغال زندگی با خورشید هشتم الفبای زندگی الفبای زندگی جلد 2 نقش ماهواره در زندگی بصیرت در زندگی اخلاق کریمانه فرهنگ و اقتصاد بی بصیرتانی از تاریخ کربلا هنر سخنوری در اعجاز بیان هنر سخنوری در اعجاز بیان چگونه سخنران خوبی شویم؟ یارانی از تبار عرشیان الفبای زندگی بصیرت در زندگی چاپ اول زندگی به سبک آفتاب خطبه فدکیه ،ذوالفقار فاطمه(س) همدلی و همزبانی دولت و ملت پنجره ای به زندگی اقتصاد مقاومتی ردپای گرگ در دست چاپ
دفترنشر آثار واندیشه های استاد سروری
طراحی و بهینه سازی : ثامن تم