دفتر نشر اثار واندیشه های حجت الاسلام سروری

×
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
سه شنبه, 20 آذر 1397
کودکان در فضای مجازی نوجوانان در فضای مجازی خانواده و شبکه های اجتماعی میوه های اخلاقی انبیاء زندگی و خدا فصل دل تکانی خصوصیات مرد خوب و اهل زندگی بر باد رفته منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر پله ای تا خدا اقتصاد مقاومتی تولید اشتغال در دست چاپ در دست چاپ در دست چاپ
آیه های زندگی
وعده حکومت الهی
وعده حکومت الهی


«وَعَدَاللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّنَّهُمْ في الاَرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الِّذي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَاٌولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛ آيه 55 سوره نور

خدا به کسانی از شما بندگان که (به خدا و حجّت عصر علیه السّلام) ایمان آرند و نیکوکار گردند وعده فرمود که (در ظهور امام زمان) در زمین خلافتشان دهد چنانکه امم صالح پیمبران سلف را جانشین پیشینیان آنها نمود، و دین پسندیده آنان را (که اسلام واقعی است بر همه ادیان) تمکین و تسلط عطا کند و به همه آنان پس از خوف و اندیشه از دشمنان ایمنی کامل دهد که مرا به یگانگی، بی هیچ شائبه، شرک و ریا پرستش کنند، و بعد از آن هر که کافر شود پس آنان به حقیقت همان فاسقان تبهکارند.

[ آرشیو کامل ]

کریم کیست؟

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست .

تاریخ : 15 بهمن 1395 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 877
معمار و پیرزن

در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ می ساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.
پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند.
اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله، درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!

تاریخ : 11 بهمن 1395 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 844
داستان فوق العاده زیبای پادشاه و ماهیگیر فقیر

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.

همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.

مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.

قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.

او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.

تاریخ : 4 تیر 1395 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 970
دزدیدن جوانمردی

مردی اسبی داشت بسیار زیبا ،مرد ثروتمندی تلاش کرد اون اسب را چند برابر از اوبخرد اما او قبول نکرد  یک روز فکرش رسید که لباس کهنه ای بپوشد وسر راه آن مرد قرار بگیرد

مرد اسب سوار ،  سر راه خود دید که مردی  مریض احوال از او کمک می خواست

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.

 

مرد بیمار وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی  را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

 مرد دزد اسب را نگه داشت

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛

زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

 

تاریخ : 31 فروردین 1395 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 1811
7 حکایت کوتاه

7نکته مهم اخلاقی در 7 حکایت کوتاه


تکیه و تأکید بر ماجراهای توأم با جنایت و خیانت و بازگویی آن ها در مجالس و نشست های خانوادگی و فامیلی، به نوعی اشاعه مفاسد و منکرات تلقی شده و موجب فرو ریختن قباحت زشتی ها و پستی ها در ذهن زندگی ما خواهد شد..

تاریخ : 5 دی 1394 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 1585
بپا شرمنده نشی

روزی پارسایی از محلی عبور می کرد. دید یکی از ثروتمندان دست وپای برده اش را بسته و او را تحقیر می کند و به شدت کتک می زند. به او گفت: ای مرد حالا که خداوند به تو لطف کرده و به لحاظ ثروت بر این مرد برتری پیدا کرده ای بهتر است به جای ظلم و جفا کردن به این بیچاره شکر نعمت کنی. چرا که ممکن است فردای قیامت بهتر از تو باشد و شرمنده شوی.

تاریخ : 13 شهریور 1394 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 1750
وقتی یک گنجشک حضرت سلیمان را به گریه می‌اندازد...

حضرت سلیمان  گنجشکى را دید که به همسرش مى گفت: چرا از من دورى مى کنى و حال آنکه اگر بخواهم کاخ سلیمان را به نوکم گرفته و به دریا مى افکنم! سلیمان خندید و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آیا تو را یارى این کار هست که مى گویى؟

تاریخ : 12 شهریور 1394 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 2061
قوطی خالی کنسرو ...

وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

تاریخ : 29 مرداد 1394 .:. نظرات : 2 .:. بازدید : 2185
خنده عبرت

گويند: وقتي كه برادران يوسف عليه السلام، او را در چاه آويزان كردند تا او را به آن بيفكنند، طبيعي است كه يوسف خردسال در اين حال محزون و غمگين بود، اما در اين ميان غم و اندوه، ديدند لبخندي زد، خنده اي كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مي پرسيدند، يعني چه؟ اينجا جاي خنده نيست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسيم.
يكي از برادران كه يهودا نام داشت، با شگفتي پرسيد: برادرم يوسف! مگر عقل خود را باخته اي، كه در ميان غم و اندوه، مي خندي؟ خنده ات براي چيست؟
يوسف با جمال، كه به همان اندازه و بيشتر با كمال نيز بود، دهانش چون غنچه بشكفيد و گفت:
روزي به قامت شما برادران نيرومندم نگريستم، با خود گفتم: ده برادر نيرومند دارم، ديگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشيب زندگي مرا حمايت خواهند كرد و اگر دشمني به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنين برادران شجاع و برومندي، چنين قصدي نخواهد كرد، و اگر سوء قصدي كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم باليدم، اكنون مي بينم همان برادرانم كه به آنها باليدم، پيراهنم را از بدنم بيرون كشيدند و مرا به چاه مي افكنند.
اين راز را دريافتم كه بايد به غير خدا تكيه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالي.
سرگذشتهاي عبرت انگيز/ محمد محمدي اشتهاردي

تاریخ : 14 فروردین 1394 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 2032
کودکان در فضای مجازی نوجوانان در فضای مجازی خانواده و شبکه های اجتماعی میوه های اخلاقی انبیاء زندگی و خدا فصل دل تکانی خصوصیات مرد خوب و اهل زندگی بر باد رفته منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر منهاج المنابر پله ای تا خدا اقتصاد مقاومتی تولید اشتغال زندگی با خورشید هشتم الفبای زندگی الفبای زندگی جلد 2 نقش ماهواره در زندگی بصیرت در زندگی اخلاق کریمانه فرهنگ و اقتصاد بی بصیرتانی از تاریخ کربلا هنر سخنوری در اعجاز بیان هنر سخنوری در اعجاز بیان چگونه سخنران خوبی شویم؟ یارانی از تبار عرشیان الفبای زندگی بصیرت در زندگی چاپ اول زندگی به سبک آفتاب خطبه فدکیه ،ذوالفقار فاطمه(س) همدلی و همزبانی دولت و ملت پنجره ای به زندگی اقتصاد مقاومتی ردپای گرگ در دست چاپ
دفترنشر آثار واندیشه های استاد سروری
طراحی و بهینه سازی : ثامن تم
X
کانال ایتااستاد