دفتر نشر اثار واندیشه های حجت الاسلام سروری

×
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
شنبه, 29 مهر 1396
ردپای گرگ اقتصاد مقاومتی پنجره ای به زندگی همدلی و همزبانی دولت و ملت خطبه فدکیه ،ذوالفقار فاطمه(س) زندگی به سبک آفتاب زندگی با خورشید هشتم الفبای زندگی الفبای زندگی جلد 2 نقش ماهواره در زندگی بصیرت در زندگی اخلاق کریمانه فرهنگ و اقتصاد در دست چاپ در دست چاپ در دست چاپ
آیه های زندگی
تجارت  وسود ده برابری
تجارت وسود ده برابری


«مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» ؛ «هر کس کار نيکي بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد» (انعام / 160)

 

[ آرشیو کامل ]

درسهایی از یک داستان آموزنده قرآنی

درسهایی از یک داستان آموزنده قرآنی

 «در بیان آثار و سرگذشت گذشتگان عبرتی است بر صاحبان خرد.»
قرآن بارها سرگذشت پیامبران و اصحاب آنان را نقل کرده است و مسلمانان را تشویق کرده است تا از سرگذشت گذشتگان عبرت گیرند.  

اشاره: «لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب»(۱)

«در بیان آثار و سرگذشت گذشتگان عبرتی است بر صاحبان خرد.»

قرآن بارها سرگذشت پیامبران و اصحاب آنان را نقل کرده است و مسلمانان را تشویق کرده است تا از سرگذشت گذشتگان عبرت گیرند. یکی از قصه های قرآنی، داستان موسی (ع) و حضرت خضر (ع) است که موسی به امر خداوند بزرگ قرار است تا به دیدار و شاگردی خضر (ع) که علم لدنی ویژه ای دارد، برود، تا از او کسب علم و دانش کند. …

باید توجه داشت که قصه های قرآنی با داستان های کتاب دیگر، تفاوت های بسیاری دارد؛ قصه های قرآنی یافتنی است، نه بافتی؛ عبرت آموز است نه سرگرمی؛ حق است، نه باطل؛ آموزنده است نه بدآموز.

قصه رویارویی موسی (ع) با حضرت خضر (ع) نیز درسهای بسیاری برای صاحبان خرد و اندیشه دارد، بنابراین در ابتدا، این قصه قرآنی را نقل خواهیم کرد و سپس به برخی از درسهای تربیتی و مدیریتی که از این قصه قرآنی می توان دریافت، اشاره خواهیم کرد.

 

● قصه شاگردی موسی (ع)

خداوند به حضرت موسی (ع) امر می کند تا به دیدار و شاگردی معصومی رود که، علم لدنی ویژه ای دارد. حضرت، به همراه فردی، طی طریق کرده، مصمم است تا ایشان را بیابد، اگر چه عمری را در این راه، صرف کند.

وعدگاه، جایی است که ماهی بریان شده همراه آنان زنده شود و راه دریا را پیش گیرد ؛ این اتفاق، رخ می دهد؛ ولی جوان همراه موسی (ع) از فرط خستگی فراموش می کند تا خبر دهد؛ بعد از طی مسافتی و گرسنه شدن، جریان را متوجه می شوند و به همانجا برمی گردند. هنگامی که موسی، خضر را ملاقات می کند، پرنده ای در برابر آنان قطره ای از آب دریا را با منقارش برمی دارد و بر زمین می ریزد. خضر (ع) به موسی (ع) می گوید: آیا رمز این کار را دانستی؟ او به ما می آموزد که علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطره ای در برابر دریای بی کران است.

حضرت موسی (ع) تقاضای شاگردی حضرت خضر (ع) را دارد؛ موسی به خضر می گوید: آیا اجازه می دهی در پی تو بیایم تا از آنچه برای رشد و کمال به تو آموخته اند، به من بیاموزی؟

اما خضر (ع) نمی پذیرد! و در پاسخ موسی (ع) می گوید: تو هرگز نمی توانی بر همراهی من صبر کنی. و چگونه بر چیزی که آگاهی کامل به اسرار آن نداری صبر می کنی؟

اما موسی (ع) اصرار می کند، تا اینکه خضر می پذیرد ؛ به این شرط که در مقابل کارهای عجیب او سکوت کند؛ تا در فرصت مناسب، معلم الهی خود به تبیین آن، بپردازد.

حضرت موسی و خضر به راه می افتند و سوار کشتی می شوند. خضر (ع) کشتی را که در پهنه دریاست، سوراخ می کند؛ موسی (ع) شرط خود را فراموش کرده، اعتراض می کند؛ آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینان آن را غرق کنی؟ راستی که کار ناروایی انجام دادی!

اما خضر (ع) به موسی تذکر می دهد؛ آیا نگفتم که نمی توانی همراه من شکیبایی کنی؟

موسی (ع) با تذکر خضر متنبه شده و سکوت اختیار می کند و به خضر می گوید: مرا به خاطر ترک قرار مواخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر.

موسی (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه می دهند تا اینکه با کودکی نابالغ روبه رو می شوند. خضر (ع) ، آن کودک نابالغ را به قتل می رساند!

موسی (ع) شدیداّ اعتراض می کند؛ آیا بی گناهی را بدون آنکه کسی را کشته باشد، کشتی؟ به راستی کار زشت و منکری انجام دادی!

این بار خضر (ع) با تذکر سختی موسی (ع) را شرمنده می کند؛ آیا نگفتمت که نمی توانی همپای من صبر کنی؟

موسی (ع) این بار خود شرط می کند در صورت تکرار، معلم الهی مصاحبت با موسی (ع) را رها کند ؛ از این پس اگر چیزی از تو پرسیدم، مصاحبت مرا مپذیر که از سوی من معذور خواهی بود.

موسی (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه می دهند تا به یک آبادی می رسند، در حال گرسنگی و بی پولی، از مردمان آن آبادی درخواست طعام می نمایند، ولی آنان از خست و طمع از پذیرایی ابا می کنند و از مهمان کردن آن دو، سرباز می زنند. در این میان، حضرت موسی (ع) و خضر (ع) با دیوار در حال سقوط روبرو می شوند که در حال فرو ریختن بود. پس حضرت خضر (ع) با آن حال خستگی و گرسنگی مفرط، دیوار را به پا می سازد!

حضرت موسی (ع) با تعجب و با ملایمت توام با بی حوصلگی حاصل از خستگی و گرسنگی، اعتراض می کند؛ لااقل خوب بود بر این عمل، مزدی دریافت می کردی تا با آن رفع گرسنگی می کردیم.

بلافاصله حضرت خضر (ع) تخلف از شرط را به موسی (ع) تذکر می دهد و اعلام جدایی می کند؛ این هنگام جدایی میان من و توست، پس تو را از راز آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی آگاه می سازم.

خضر (ع) قبل از جدا شدن ، فلسفه کارهایش را با منطق الهی، توضیح می دهد و به موسی (ع) می گوید که همه این کارها به امر خدا صورت گرفته است و هیچ کدام به رای شخصی، نبوده است:

در حادثه اول، کشتی متعلق به مردمانی فقیر بود، ماموران حکومتی به مصادره کشتیهای سالم می پرداختند، با معیوب کردن، کشتی از تصرف مصون ماند.

در حادثه دوم، پسر بچه، از آن پدر و مادر مومنی بود، لیکن در شرارت، این پسر بچه چنان بود که از او، خوف منحرف کردن آن دو، می رفت ؛ پس به حیاتش خاتمه داده شد؛ و به جای او، فرزندی صالح، به آن دو عطا شد.

در حادثه سوم، دیوار متعلق به دو یتیم بود که زیر آن، گنجی برایشان قرار داشت و پدرشان فرد صالحی بود ؛ از این رو، دیوار ترمیم شد، تا گنج حفظ شود، تا اینکه دو کودک به سن بلوغ برسند و آن گاه گنج خویش را که رحمتی از سوی پروردگارت بود، استخراج کنند.

درس اول) هجرت برای کسب علم

اسلام به علم ارزش والایی داده است و قرآن بارها انسان ها را به کسب علم دعوت نموده است ؛ قرآن هفت مرتبه با فرمان «سیرو فی الارض» مسلمانان را به سیر در زمین و جهانگردی هدف دار دعوت کرده و هفت مرتبه با جمله «او لم یسیروا» کسانی را که سیر نمی کنند، توبیخ کرده است.

همچنین در قرآن می خوانیم: کسانی که با ترک هجرت و ماندن در دیار فساد، هدف و عقیده خود را از دست داده و به خود ستم کرده اند، هنگام مردن فرستگان از آنها می پرسند: در چه وضعی بودید، گویند: در زمین مستضعف بودیم: (قالوا کنا مستضعفین فی الارض). فرشتگان این توجیه را نمی پذیرند و به آنها می گویند: مگر زمین خدا گسترده نبود تا در آن هجرت کنید: (الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها).

حدیت معروف «اطلبوا العلم و لو بالصین» که به مسلمانان اجازه می دهد برای تحصیل علم، حتی به کشور کفر سفر کنند (البته به شرطی که بتوانند عقیده خود را حفظ کنند) ، از ارزش و جایگاه ویژه هجرت برای کسب کسب علم و دانش حکایت دارد.

حضرت موسی (ع) نیز برای کسب علم و دانش، به بیابانگردی تن می دهد تا از معلمی همچون خضر (ع) استفاده کند. حضرت موسی (ع) خود پیامبر خداست اما درخواست شاگردی حضرت خضر (ع) را دارد و این نشان می دهد که علم انبیاء نیز، محدود و قابل افزایش است و پیامبران اولوالعزم نیز از فراگیری دانش دریغ نداشتند.

درس دوم) ادب و تواضع شاگرد در مقابل استاد

حضرت موسی (ع) این گونه درخواست خود را برای شاگردی حضرت خضر (ع) مطرح می کند ؛ آیا اجازه می دهی در پی تو بیایم تا از آنچه برای رشد و کمال به تو آموخته اند، به من بیاموزی؟

از همین جمله می توان نکات متعددی در ادب و تواضع شاگرد نسبت به استاد دریافت کرد؛ موسی همراهی خود را با اجازه آغاز می کند، خود را شاگرد و خضر را استاد خود معرفی می کند، تعلیم استاد را مایه رشد خود می داند و …

▪ بنابراین می توان گفت که:

۱) برای کسب علم و دانش، باید در مقابل استاد، ادب و تواضع داشت.

۲) کسی که عاشق علم و آموختن است، باید تلاش و حرکت کند.

۳) مسافرت با عالم و تحمل سختی در راه کسب علم و دانش برای رسیدن به رشد و کمال ارزش دارد.

۴) طالب علم باید به دنبال علم باشد و شخصیت زده نباشد. موسی (ع) به شرط یادگیری حرکت می کند، نه به عنوان هیئت همراه و تشریفات.

۵) پیمودن راه تکامل و رسیدن به معارف ویژه الهی به معلم و راهنمای الهی نیاز دارد.

۶) دانش ارزش آفرین است که مایه رشد باشد، نه غرور و مجادله.

درس سوم) صبر و شکیبایی در راه علم

حضرت خضر (ع) در پاسخ به درخواست حضرت موسی (ع) برای شاگردی اش می گوید: تو هرگز نمی توانی بر همراهی من صبر کنی. و چگونه بر چیزی که آگاهی کامل به اسرار آن نداری صبر می کنی؟

پاسخ خضر (ع) چند درس تربیتی دارد.

۱) مربی و معلم باید از ظرفیت شاگرد آگاه باشد.

۲) ظرفیت افراد متفاوت است حتی موسی (ع) تحمل کارهای خضر (ع) را ندارد.

۳) رشد علمی بدون صبر، میسر نیست.

۴) آگاهی و احاطه علمی، ظرفیت و صبر انسان را بالا می برد.

۵) صبر در راه تحصیل، ادب و شرط تعلم است.

درسهایی از حادثه اول) سوراخ کردن کشتی نیازمندان

بعد از آنکه حضرت خضر (ع) درخواست موسی (ع) را می پذیرد، آنها سوار کشتی می شوند، اما خضر (ع) آن کشتی را سوراخ می کند و موسی (ع) به این کار خضر (ع) اعتراض می کند. خضر در هنگام جدایی فلسفه این کار را مصون ماندن کشتی از دست ماموران حکومتی اعلام می کند. این حادثه چند درس مهم به ما می آموزد:

۱) فراگیری علم، محدود به زمان و مکان و وسیله خاصی نیست: (در دریا و سوار بر کشتی و در سفر هم می توان آموخت.)

۲) اگر علم و حکمت کسی را پذیرفتیم، در برابر کارهایش، حتی اگر به نظر ما عجیب آید، سکوت کنیم.

۳)گاهی لازمه آموزش، خراب کردن چیزی است.

۴) سوراخ کردن کشتی، تصرف بی اجازه در مال دیگری و زیان و خسارت رساندن به مال و جان خود و دیگران بود، بنابراین حضرت موسی به جا اعتراض کرد.

۵) معلم و استاد می تواند شاگرد را مواخذه کند. (حضرت خضر (ع) بعد از اعتراض موسی به او تذکر می دهد.)

۶) در آموزش و پرورش نباید کار را بر شاگردان سخت گرفت. (موسی (ع) به خضر (ع) می گوید: مرا به خاطر ترک قرار مواخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر.)

۷) آنچه انسان مشاهده می کند، چهره ظاهری امور است که چه بسا، چهره باطنی نیز دارد. ظاهر کارهای خضر (ع) در دید موسی (ع) خلاف بود، ولی در باطن آن، راز و رمز و حقیقتی نهفته بود.

۸) معیوب کردن کشتی برای آن بود که به دست ماموران حکومتی نیفتد و آن بینوایان، بینواتر نشوند، در واقع دفع افسد به فاسد بود، که تشخیص آن کارشناس می خواهد. دفع افسد به فاسد جایز و رعایت اهم بر مهم لازم است.

۹)حکیم، هرگز کار لغو نمی کند و اعمالش بر اساس مصلحت است.

۱۰) باید تدابیری اندیشید و حاکمان غاصب را از دست یابی به اموال مردم محروم کرد.

درس هایی از حادثه دوم) گرفتن جان کودک نابالغ

حضرت خضر (ع) عذرخواهی موسی (ع) را می پذیرد و اجازه همراهی به او می دهد تا اینکه حادثه دوم، اتفاق می افتد و خضر (ع) کودکی نابالغ را به قتل می رساند و حضرت موسی (ع) شدیداً به این کار خضر اعتراض می کند. از این حادثه می توانیم درس های زیر را بیاموزیم:

۱) استاد، پس از پذیرش اشتباه و عذرخواهی شاگرد، باید آموزش و ارشاد را ادامه دهد. (خضر عذرخواهی موسی را می پذیرد و اجازه همراهی به او می دهد.)

۲) حیات و مرگ انسان ها به دست خداست، خضر همچون عزرائیل مامور گرفتن جان آن کودک نابالغ بود و کار او به فرمان خدا و بر اساس مصلحت الهی صورت گرفت.

۳) مراعات شرع، مهم تر از تعهدات اخلاقی است. (موسی به دلیل اینکه قتل از منکرات است، سکوت را جایز ندانست و از تعهد اخلاقی که داده بود، دست برداشت.)

۴) قانون قصاص، در دین موسی (ع) نیز بوده است: (اعتراض موسی این بود که چرا نوجوانی را که قاتل نبود کشتی)

۵) شناخت معروف و منکر کار آسانی نیست، گاهی آنچه نزد کسی معروف است، نزد دیگری منکر جلوه می کند.

۶) اولیای خدا، در علم و ظرفیت یکسان نیستند.

۷) درباره عملکرد خود، رای منصفانه بدهیم.( موسی مسئولیت بی صبری خود را بر عهده گرفت.)

۸) حضرت خضر (ع) با قتل آن کودک نابالغ، خواست به موسی (ع) بیاموزد که چه بسا مرگ فرزند به مصلحت والدین است و خداوند با اعطای فرزندی دیگری داغ قبلی را جبران می کند. (در حدیث آمده است: خداوند به جای آن پسر، دختری به آن دو مومن داد که از نسل او پیامبران الهی پدید آمدند.) آری فرزند، امانت خداست نزد والدین، نه ملک آنها. و هر گاه خداوند اراده کند حق دارد، امانت خود را بگیرد.

۹) گاهی فرزند، سبب انحراف والدین می شود و گاهی والدین، فرزند را به انحراف می کشانند.

۱۰) این کار حضرت خضر (ع) به امر خداوند و بر اساس علم غیب صورت گرفته است و هیچ کس حق ندارد دیگری را از ترس ارتکاب جرم در آینده به قتل برساند و به همین جهت است که حضرت موسی (ع) به این کار حضرت خضر (ع) اعتراض می کند.

۱۱) خداوند به پدر و مادر با ایمان، عنایت خاص دارد.

۱۲) باید فتنه ها را پیش بینی کرد و از ریشه خشکاند.

۱۳) گرفتار شدن مومنان به بعضی ناگواری ها، برای حفظ ایمان و عقیده آنان است.

۱۴) اگر خداوند چیزی را از مومن بگیرد، بهتر از آن را می دهد.

۱۵) آنچه مهم است، سلامتی، پاکی و محبت فرزند به والدین است، نه دختر یا پسر بودن فرزند. (خداوند به جای آن پسر، دختری به آن دو مومن داد.)

درس هایی از حادثه سوم) ساختن دیوار یتیمان

پس از دو ماجرای گذشته که خضر (ع) در یکی کشتی را سوراخ کرد و دیگری کودک نابالغی را به قتل رساند، در این ماجرا، به تعمیر و اصلاح دیواری اقدام می کند که حتی صاحب آن درخواست نکرده است، چه رسد به آن که خضر (ع) بخواهد از او مزدی دریافت کند! حادثه سوم نیز درس های آموزنده ای دارد:

۱) تغییر مکان برای کسب تجربه جدید یک ارزش است.

۲) انبیاء گاهی در شدت نیاز به سر می بردند. ( موسی و خضر در حال گرسنگی و خستگی به آن آبادی رسیدند و درخواست طعام نمودند.)

۳) گر چه نیازمند به حداقل قناعت می کند، ولی کرامت انسانی می گوید که در حد ضیافت پذیرایی کنید. (اهل آبادی از مهمان کردن موسی و خضر (ع) سرباز زدند.)

۴) لازم نیست مهمان آشنا باشد، از مهمان غریبه و در راه مانده نیز باید پذیرایی کرد.

۵) اولای الهی اهل کینه و انتقام نیستند، گرچه اهالی آن آبادی، آنان را مهمان نکردند، ولی خضر به آنان خدمت کرد.

۶) بی اعتنایی و بی مهری مردم، در خدمت ما به آنان تاثیر منفی نگذارد.

۷) وقتی نیاز را دیدیم، دست به کار شویم و منتظر دعوت و بودجه و همکار و آیین نامه نباشیم.

۸) وقتی کاری را مفید و لازم تشخیص دادیم، به انتقاد این و آن کاری نداشته باشیم.

۹) کار کردن و مزد گرفتن ننگ نیست.

۱۰) یک جا فرزند به دلیل حفظ ایمان والدین کشته می شود و در جای دیگر به دلیل صالح بودن پدر، سرمایه فرزند در زیرزمین حفظ می شود.

۱۱) حفظ اموال یتیم واجب است.

۱۲) ذخیره سازی ثروت برای فرزندان، جایز است.

۱۳) فرزند نابالغ می تواند مالک باشد، اما شرط تصرف او در اموال، بلوغ و رشد است.

۱۴) نیکی پدران، در زندگی فرزندان اثر دارد.

● درس هایی از لحظه فراق موسی و خضر (ع)

حضرت موسی (ع) با پرسش ها و اعتراض هی مکرر و تنها گذاشتن حضرت خضر (ع) در ساختن دیوار، زمینه جدایی خود را از خضر (ع) فراهم کرد. اما همین لحظه فراق موسی و خضر (ع) نیز درسهایی آموزنده دارد:

۱) اگر با کسی در شیوه عمل اختلاف داریم و یکدیگر را درک نمی کنیم، بی آنکه مقاومت کنیم از هم جدا شویم.

۲) وقتی به هر دلیلی از کسی جدا می شویم، ادب را مراعات کنیم.

۳) هر جدایی، نشانه کینه و عقده و غرور و تکبر نیست. (موسی (ع) چون از بصیرت کارهای خضر (ع) برخوردار نبود، از وی جدا شد.)

۴) چه بسیار فراق ها که ناشی از کم صبری یا بی صبری است. (حضرت موسی (ع) نتوانست بر کارهای خضر (ع) صبر پیشه کند و اعتراض کرد.)

۵) به کوچک ترین اختلاف، دوستان خود را از دست ندهیم. حضرت خضر (ع) و موسی (ع) پس از سه مرحله از هم جدا شدند.

۶) هر چه سریع تر ابهام ذهنی دیگران را نسبت به خود برطرف کنیم. (حضرت خضر (ع) در هنگام جدایی، فلسفه کارهای خود را برای موسی (ع) تشریح کرد.)

● درس های مدیریتی

قصه حضرت موسی (ع) و خضر (ع) دو اصل مهم مدیریت اسلامی را گوشزد می کند:

۱) اعمال مدیریت بر اساس اختیار نیروها

۲) اعمال مدیریت بر اساس بصیرت نیروها

در این قصه قرآنی، حضرت موسی (ع) نه از خضر (ع) اطاعت می کند و نه همراهی و مساعدتی دارد! و نه اینکه، حضرت خضر به او فرمانی می دهد. از طرفی، توبیخی هم از جانب خداوند، نسبت به حضرت موسی (ع) نمی بینیم؛ با وجودی که این معلم بزرگوار، از جانب خدا معرفی شده است و حضرت موسی، به حکمت و مدیریت خضر (ع) شک ندارد؛ با این وجود، از همراهی و کمک به او خودداری کرده، حتی اعتراض هم می کند. خضر (ع) هم، به موسی (ع) کاری را تحمیل نمی کند و حتی به او اعتراض هم نمی کند که: مگر خدا مرا به معلمی معرفی نکرد؟ و مگر من از علم لدنی برخوردار نیستم، پس چرا از من تبعیت نمی کنی؟

خدا هم موسی (ع) را مواخذه نکرده است، هر چند به ایشان امر کرده که شاگردی خضر (ع) کند، اما خداوند به موسی (ع) نمی گوید: مگر نگفتم: این معلم از جانب من است: چرا تبعیت نکردی؟، چرا دست روی دست گذاشتی و در سوراخ کردن کشتی، کمکش نکردی؟! چرا در جریان کشتن کودک نابالغ، تماشاچی بودی؟ و بلکه به او اعتراض هم کردی؟! چرا در حالی که خضر تشنه و گرسنه بود و آن دیوار را می ساخت به او کمک نکردی؟.

عدم مواخذه حضرت موسی (ع) از سوی خداوند بزرگ، نشان می دهد حتی در سطح عمل یک معصوم با معصوم دیگر، تبعیت از روی میل و رغبت صورت می گیرد؛ و این میل و رغبت، از بصیرت به عمل بر می خیزد.

در نظام مدیریت ولایی و الهی، شوق و رغبت، محور اعمال مدیریت و تحقق تبعیت از نیروهای تحت فرمان است و این سنت الهی است که انسان بر اساس اختیار، اعمال رای و اعمال اراده کند. بنابراین درس اول مدیریتی این قصه قرآنی، اعمال مدیریت بر اساس اختیار نیروها است.

وقتی حضرت موسی (ع) به اصرار می خواهد در خدمت حضرت خضر (ع) قرار بگیرد، او نمی پذیرد و تذکر می دهد؛ تو هرگز نمی توانی بر همراهی من صبر کنی. و چگونه بر چیزی که آگاهی کامل به اسرار آن نداری صبر می کنی؟

حضرت خضر (ع) علت عدم صبر را، عدم بصیرت معرفی می نماید. حضرت موسی (ع) بدون بصیرت، چیزی را قبول نمی کند در مقابل کارهای حضرت خضر (ع) اعتراض نیز می کند. حضرت خضر (ع) نیز که خود به این امر آگاه است، اعتراض های موسی را به دلیل عدم بصیرت و عدم احاطه به موضوع، می داند و به همین خاطر، رغبتی به همراهی موسی ندارد.

حضرت موسی (ع) اصلاَ از خضرت خضر (ع) تقلید نمی کند و خضرت خضر (ع) نیز ، موسی را به انجام کارها مجبور نمی سازد.

از نظر موسی (ع) ظاهر اعمال حضرت خضر (ع)، خلاف شرع بود، و وظیفه شرعی او، امر به معروف و نهی از منکر بود و باید اعتراض می کرد، هر چند که خداوند حضرت خضر (ع) را تضمین کرده بود. کارهای حضرت خضر (ع) نیز بر اساس بصیرت بود. بنابراین می توان گفت که سنت الهی در امر تبعیت، محوریت بصیرت و اختیار می باشد.

پس درس دوم مدیریتی این قصه قرآنی، اعمال مدیریت بر اساس بصیرت نیروها است؛ یعنی در مدیریت اسلامی برای آنکه نیروهای زیرمجموعه را به اطاعت بکشانیم باید بصیرت دهی مناسب، با توجه به نوع مسئولیت آنها، داشته باشیم.

اگر بخواهیم به یک جمعبندی در خصوص درسهای مدیریتی این قصه قرآنی دست یابیم، باید گفت که مدیر الهی، نه می تواند اجبار کند و نه می تواند بر اساس جهل و تقلید و تحریک، مردم را به اطاعت بکشاند؛ بلکه مسئول است که افراد تحت فرمانش، با آگاهی و اختیار، عمل کنند، نه با جهل و غفلت؛ چرا که آن اختیاری هم که از روی جهل باشد، ارزش ندارد. پس مدیر اسلامی، مسئول است که اختیار مردم، بر اساس شعور و آگاهی شان باشد، نه بر اساس جوسازی و تبلیغ و اوضاع ویژه ای که پدید می آید.

پایان سخن اینکه ما نیز باید به این دو اصل مهم مدیریتی (۱- اعمال مدیریت بر اساس اختیار نیروها ۲- اعمال مدیریت بر اساس بصیرت نیروها) توجه داشته باشیم و اگر یک مدیر هستیم این دو اصل مهم مدیریتی را در مورد زیرمجموعه ها رعایت کنیم و یا اگر قرار است به عنوان یک فرد زیر نظر مدیر انجام وظیفه کنیم، بر انجام کارها بصیرت و آگاهی داشته باشیم و اختیارمان نیز از روی بصیرت و آگاهی باشد.

:: دسته : حکایات عبرت آموز
تاریخ : 24 اردیبهشت 1396 .:. نظرات : 0 .:. بازدید : 320
مطالب مشابه :



توجه : پرکردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.
نام:*
ایمیل:*
کد امنیتی: *

زندگی با خورشید هشتم الفبای زندگی الفبای زندگی جلد 2 نقش ماهواره در زندگی بصیرت در زندگی اخلاق کریمانه فرهنگ و اقتصاد بی بصیرتانی از تاریخ کربلا هنر سخنوری در اعجاز بیان هنر سخنوری در اعجاز بیان چگونه سخنران خوبی شویم؟ یارانی از تبار عرشیان الفبای زندگی بصیرت در زندگی چاپ اول زندگی به سبک آفتاب خطبه فدکیه ،ذوالفقار فاطمه(س) همدلی و همزبانی دولت و ملت پنجره ای به زندگی اقتصاد مقاومتی ردپای گرگ
دفترنشر آثار واندیشه های استاد سروری
طراحی و بهینه سازی : ثامن تم